نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت
در تمام سالهای رفته برما روزگار
مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
فاضل نظری
پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!
آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند
شادم تصور می کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه های مرده با هم فرق دارند!
فاضل نظری
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....
براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است
و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است
دکتر علی شریعتی
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم
کشش ساحل اگر هست چرا کوشش موج
جذبه ی دیدن تو می کشد از هر طرفم
راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم
پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم
زخم بیهوده مزن سینه ام از قلب تهی است
بهتر آن است که سر بسته بماند صدفم
شب یلدا تولد مهر است
هست درآخرین شب پاییز
در نهادش حماسه پرور دست
شب مهرآفرین ایرانی ست
بوی باران تازه می آید، نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد، نکند گوش خلق کر باشد
نکند عشق در برابر عقل، دست از پا درازتر باشد
نکند پرده چون فرو افتد، داستان داستان زر باشد
زیر این نیم کاسه های قشنگ، نکند کاسه ای دگر باشد
نکند آنکه درس دین می داد، از خدا پاک بی خبر باشد
همچو سرو ایستادن در این باد، نکند پاسخش تبر باشد
اگر حساب و کتابی به روز محشر هست خدا برای چه آن مرد را بیامـــــــرزد؟
برای آنکه به دوران زندگــــــــــانی خویش شدست مرتکب ظلم ها بیامـــرزد؟
برای آنکه از آن مـــــــــــــــرد تا دم مرگش ندیده هیچ کسی جز خطا بیامرزد؟
برای آنکـــــــــه دل سنگ و طبع سفله او نبوده هیچ به رحم آشنا بیامــــرزد؟
برای آنــــــــــــکه ز راه حرام گـــــــــرد آورد دلار پوند و فرانک و طلا بیامــــــرزد؟
برای آنکه بسی گنج بهر خویش اندوخت ز دسترنج شب و روز ما بیامــــرزد؟
برای آنکه ز بهر سه چار وارث خـــــــویش نهاده ارث کلانی به جا بیامـــــرزد؟
برای آنـــــــــــــــکه گرفتند مجلس ترحیم بنام او پی ریب و ریا بیامـــــــــرزد؟
برای آنکه تو درباره اش در این مجــــلس کنی ز روی تکلف دعا بیامــــــــرزد؟
خدا جواب حسین شهید را چه دهـــــد؟ اگر به حرف تو هر شمر را بیامـرزد!

كنج هر ديوارش دوستانم بـنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم: اي يار خانه دوستي ما اينجاست
تا كه ديگر نگويد سهراب: خانه دوست كجاست ؟
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
وينستون چرچيل
آلبر کامو
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
كـاری بـرای تـخـت
تـختی برای خواب
خـوابی برای جـان
جانـی برای مـرگ
مــرگـی برای یـاد
یـادی برای سنگ
این بود زندگی!؟
یک نفر می پرسد :
چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید :
شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد :
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد
شیشه ی پنجره را زود شکست
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست
عابری خنده کنان می آمد
تکه ای از آن را برمی داشت
مرهمی بر دل تنگم می شد
اما امشب دیدم
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم می پرسم :
آیا ارزش قلب من
از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما
هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
زنده یاد دکتر علی شریعتی




